روزنامه صبح رو ورق میزنی انگار که جهان لبخند میزند به این جغرافیایی که تو درآنی . به یاد میآورم حروفی که در کودکی بر تنه آن کاج بلند حک کردم با تیغه چاقو ... حالا ناخانا شده و دور تا دورش را حجمی از پوسته بی قواره ای گرفته که مرا وا می دارد به پشیمانی گاهی که چشمم تصادفی به این لکه زمخت میافتد چشم بر میگردانم و به روی خودم نمی آورم .
آن سالها چه بی محابا سطر سطر خواسته هایم خلاصه میشد در یک حرف و آن حرف حک میشد در تنه درخت . و این سالها چه عذابی دارد مرور خاطره آن شگنجه گر کوچک که اکنون بزرگ شده . و این روزها چه گز گزی میکند پوستم هر گاه از کنارش میگذرم ....
از کنار دکه روزنامه فروشی رد میشوی ... بیچاره نویسندگانشان چه عذابی میکشند از این همه دروغ که حک کرده اند با سرب و جوهر بر تنه نازک درخت .
حرف این روزها و آن سالها نیست .حرف ماتمی است که قرنها بر صفحه سفید دلمون نقش بسته وگاهی از میون این صفحه ها بیرون میزنه . تموم .
یه کم گنگ بود مثل حال خودم
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 1:12 توسط ا_ر
|
برچسب:
نویسنده: الینا جعفری
تاريخ: دوشنبه
18 بهمن
1400 ساعت: 11:42